خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از بس که بود جان، دم رفتن نگرانشهر گام اجل می کشد از رحم عنانش
۲
این بخت که افسانهٔ عشق تو شنیدستدر شور قیامت بود این خواب گرانش
۳
دل مسند شاهی است که صد دلبر کنعاندر مملکت حسن بود دست نشانش
۴
زحمت مکش ای خضر که از بیم ملامتالماس بسایند به لب تشنه لبانش
صفحهٔ ۱ از ۲