شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۴۳۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
منم که بهر دل اسباب داغ می دزدمنسیم گلشن غم در دماغ می دزدم
۲
دمی که بر نفس اهل درد می جوشمهزار شعله از دود چراغ می دزدم
۳
ز بهر آن که چکانم به کام تشنه لبانبه آستین نمک و خون داغ می دزدم
۴
دگر به وادی ایمن رسم وگر نه که من ز گرد بادیه کحل سراغ می دزدم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth