خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر چه با او گویم، از مردم دگرگون بشنومباز حرفی گفته ام، امروز، تا چون بشنوم
۲
واعظا درماندهٔ رسوای عشقم، دم مزنگر توانم نکتهٔ زان لعل می گون بشنوم
۳
تشنهٔ غم بودم اکنون شاد گردم هر کجااز لب غم دیدگان دشنام پر خون بشنوم
۴
کز شنفتن کرد گفتن گنگ، طرفه زیرکمور بگویم خود بر آن باشم که افزون بشنوم
صفحهٔ ۱ از ۲