خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۵۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل و جان بردگی بودند و من افسانه شان کردمچراغ خانقاه شیخ و آتش خانه شان کردم
۲
ز بیم هجر و امید وصال آشفته دل بودمز حیرت آشنا گشتم، ز خود بیگانه شان کردم
۳
ز سوز مهوشان درد چندان سوختم خود راکه بر شمع مزار خویش پروانه شان کردم
۴
سبوها دوش در مستی شکستم، لیک یک یک رادگر بر چیدم و بوسیدم و پیمانه شان کردم
صفحهٔ ۱ از ۲