خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون خیالت گذر آرد به در مسکن چشمجوشش نور به هم در شکند روزن چشم
۲
مشت سوزن به دلم زان مژه تا ریخته اندگریه از پارهٔ دل دوخته پیراهن چشم
۳
از دلم تا به در دیده صد آتشکده ساختگریهٔ شوق که گلخن شد ازو گلشن چشم
۴
در تماشاگه حسن تو به هنگام نثارسر به پیشانی خورشید زند خرمن چشم
صفحهٔ ۱ از ۲