خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۶۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با دل چو گویم حرف او، طوفان فریادش کنمتاب نفاقم نیست هم، کز دل نهان یادش کنم
۲
شیرین به خسرو بست دل، عشق از ره ناموس گفتآن به که زخم تیشه ای در کار فرهادش کنم
۳
از رنگ و بو دورم ولی، در روضه بهر باغبانبا یاسمن ورزم ادب، تعظیم شمشادش کنم
۴
هر کس به دل دستی زند تا یابد آسایش ز غممن دست غم بر دل نهم کز راحت آزادش کنم
صفحهٔ ۱ از ۲