خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کسی کو دلگشا ماند، دلش چون سنگ می بینماز آن در خوشدلی هم، خویش را دلتنگ می بینم
۲
به راه عشق هر کس کوششی دارد به غیر من که دایم چند و چون در منزل و فرسنگ می بینم
۳
ندانم کاین پریشان دل چه می خواهد ز جان خودمدام این شیشه را در گفت و گو با سنگ می بینم
۴
همین غم ها به عهد جهل بود اما نمی دیدمهمان شد کان جفا از دانش و فرهنگ می بینم
صفحهٔ ۱ از ۲