خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر نه خود را بیخود از جام جنون می ساختمدوش با این درد دل تا روز چون می ساختم
۲
یاد آن دارد که تا ذوقم فزاید روز وصل حسرت دل یادم از یادت فزون می ساختم
۳
آه از آن حرمان که دل را از خیالات محالگاه می دادم تسلی، گاه خون می ساختم
۴
کی غم فرهاد و من یکسان شود، گر من ز دلغم برون می ریختم، صد بیستون می ساختم
صفحهٔ ۱ از ۲