خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پیش بردم در قمار عشق جانان باختنصد شکافم بر دل است و یک گریبان باختن
۲
گوی میدان وفا را زخم چوگان بشکندگر در این میدان سپهر آید به چوگان باختن
۳
بردن جان دیده عشق و چیده بازی، هوش داربا حریف پیش بین مستانه نتوان باختن
۴
بی دل و دینم، وگر نه من کجا، سهو از کجااز تهی دستی دلیرم، در پریشان باختن
صفحهٔ ۱ از ۲