خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۲۸۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ما را همه شب شب وصال استما را همه روز روز حال است
۲
از دولت عشق پادشاهیمسلطانی عشق بی زوال است
۳
گویا ز خدا خبر نداردهر دل که اسیر جاه و مال است
۴
بگذر ز جان و عیش جان جوکاسباب جهان همه وبال است
صفحهٔ ۱ از ۲