خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۳۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جامی ز می پر از می در بزم ما روان استهرگز که دیده باشد جامی که آنچنان است
۲
عالم بود چو جامی باده در او تجلیاین جام و باده با هم مانند جسم و جان است
۳
از نور روی ساقی شد بزم ما منورو آن نور چشم مردم از دیده ها نهان است
۴
در عمر خود کناری خالی ندیدم از ویلطفش نگر که دایم با جمله در میان است
صفحهٔ ۱ از ۳