شعر را زندگی کن
خلوتی با شاه نعمت‌الله ولی

غزل شمارهٔ ۳۹۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
می رود عمر عزیز ما دریغا چاره نیستدی برفت و می رود امروز و فردا چاره نیست
۲
عشق زلفش در سر ما دیگ سودا می پزدهر که دارد این چنین عشقی ز سودا چاره نیست
۳
چارهٔ بیچارگان است او و ما بیچاره ایمگر ببخشد ور نبخشد بندگان را چاره نیست
۴
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رودهر که آید سوی ما او را ز دریا چاره نیست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth