خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۴۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آتش عشقش تمام عود وجودم بسوختبوی خوشم را چو یافت دیر نه زودم بسوخت
۲
شمع معنبر نهاد مجلس جان بر فروختدر دل مجمر مرا زود چو عودم بسوخت
۳
تا نزنم دم دگر از خود و از معرفتعارف معروف من غیب و شهودم بسوخت
۴
یک نفسی جام می همدم ما بود دوشاز دم دل سوز ما نیست و بودم بسوخت
صفحهٔ ۱ از ۲