خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۴۱۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آتشی ظاهر شد و پیدا و پنهانم بسوختشمع عشقش در گرفت و رشتهٔ جانم بسوخت
۲
از دم گرمم به عالم آتشی خوش در فتادهرچه بود ازخشک و تر هم این و هم آنم بسوخت
۳
عشق جانان آتش است و جان من پروانه ایمنتش بر جان من کز عشق او جانم بسوخت
۴
عود دل را سوختم در مجمر سینه خوشیاز تف آن دامن و کوی گریبانم بسوخت
صفحهٔ ۱ از ۲