خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۷۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ترک سرمستم دگر باره کلاه کج نهادملک دل بگرفت و خان و مان همه بر باد داد
۲
پیش سلطان داد بتوان خواستن از دیگرانچون که زو بیداد باشد از که خواهم خواست داد
۳
عقل سرگردان ز پا افتاد و عشقش در ربودهمچو مخموری به دست ترک سرمستی فتاد
۴
در چمن سرو سهی تا دید آن بالای اوسر به پای او فکند و پیش او بر پاستاد
صفحهٔ ۱ از ۲