خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۸۳۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جز وجود او نمی دانیم موجودی دگرغیر جود او نمی یابیم ما جودی دگر
۲
بود بود اوست بود ما خیالی بیش نیستخود کجا بودی بود جز بود او بودی دگر
۳
دوستان از دوستان دارند بسیاری امیدنیست ما را غیر یار از یار مقصودی دگر
۴
خرقه دادم جرعه ای می داد ساقی در عوضوه چه سودای خوشی کردیم و هم سودی دگر
صفحهٔ ۱ از ۳