خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۱۰۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چه خوش باشد گرت باشد فراغت از همه عالمفراغت خوش بود جانا اگر چه باشد آن یک دم
۲
اگر همدم همی خواهی چو ما با جام همدم شوو گر محرم همی جوئی مجو جز خویش را محرم
۳
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دستبیا و نوش کن جامی که خوش وقتی شوی در دم
۴
خیال نقش روی او و نور دیدهٔ ما بینکه سرمستانه در خلوت نشسته هر دو خوش با هم
صفحهٔ ۱ از ۲