خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۱۲۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر زمان حسنی به هر دم می نماید نور چشمهر دمی بر ما دری دیگر گشاید نور چشم
۲
ما خیال عارضش بر آب دیده بسته ایملاجرم لحظه به لحظه می فزاید نور چشم
۳
دوش می گفتم خیالش را که از چشمم مروترک مردم هم به کلی می نشاید نور چشم
۴
گر نباشد عشق او در جان نگیرد جان قرارور نبیند نور روی او نیابد نور چشم
صفحهٔ ۱ از ۲