خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۱۲۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر دمی نقش خیالی می نگارد نور چشمهر نفس شکلی دگر از نو برآرد نور چشم
۲
این چنین خوناب دل کز چشم ما گشته روانچشم ما بی آبروئی کی گذارد نور چشم
۳
چون خیال اوست هر نقشی که آید در نظرلاجرم بر پردهٔ دیده نگارد نور چشم
۴
چشم مستش دل ز عیاران عالم می بردمردم گوشه نشین را خود چه آرد نور چشم
صفحهٔ ۱ از ۲