خلوتی با شاه نعمتالله ولی
غزل شمارهٔ ۱۵۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز من توحید می پرسی جوابت چیست خاموشیبگفتن کی توان دانست گویم گر به جان کوشی
۲
ز توحید ار سخن گوئی موحد گویدت خاموشسخن اینجا نمی گنجد مقام تو است خاموشی
۳
تو پنداری که توحیدست این قولی که می گوئیخدا را خلق می گوئی مگر بی عقل و بیهوشی
۴
موحد او موحد او و توحید او چه می جوئیمن و تو کیستیم آخر به باطل حق چرا پوشی
صفحهٔ ۱ از ۲