خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۲۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به چه رو به جلوه آید، طلب نیازمنداننه دل نیاز خرم، نه لب امید خندان
۲
گله از تهی کمندی، نه روا بود، همین بسکه غزال ما نیفتد به کمند صید بندان
۳
چه کند زبون شکاری، ز چنین شکارگاهیکه خم کمند بوسد، لب عنبرین کمندان
۴
چه گمان باطل است این، که بود عزیز صیدیکه به عجز بسته گردد، به کمند ارجمندان
صفحهٔ ۱ از ۲