خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صنمی که غمزهٔ او، به صف بلا نشستهبه هوای دل مسیحا، به ره فنا نشسته
۲
چو رسی به تربت من، مفشان به ناز دامنکه غبار درد و حسرت، به مزار ما نشسته
۳
شود آشکار فردا، که به راه وعدهٔ اوز غم بهشت و دوزخ، ز جهان جدا نشسته
۴
ز ره وفا در این کو، که گذشته دامن افشانکه غبار کوچهٔ ما، بر توتیا نشسته
صفحهٔ ۱ از ۲