خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه بی موجب به خاکم، از سم اسبش، نشان ماندهسمند دولت مهری بر دل این ناتوان مانده
۲
نهان گردیده جان در سینه از بیم نگاه اوچو مرغی کو ز ترس ناوکی در آشیان مانده
۳
شب از هجر تو بس دشوار جان دادم، بیا بنگرکه آب حسرتم در چشم گریان همچنان مانده
۴
فدای غمزه ات شد، هر که جانی داشت، چون عرفیبه غیر خضر کو در دام عمر جاودان مانده
صفحهٔ ۱ از ۱