خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا مژدهٔ زخم دگر، دامن کش جان کرده ایدشوار دادن جان من، خوش بر من آسان کرده ای
۲
مستانه گریند از غمت، اهل ورع در صومعهگویا تبسم گونه ای در کار ایشان کرده ای
۳
خوش با دل جمع آمدی، نازان به حسن خویشتناز عشوه گویا هر طرف، دل ها پریشان کرده ای
۴
زنار عصمت پیشگان پوشند عیب برهمنخوش توتیای آفتی در چشم انسان کرده ای
صفحهٔ ۱ از ۲