خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که سر تا قدمم را به جنون داشته ایتا مرا داشته ای، غرقه به خون داشته ای
۲
سر انصاف تو گردیم که با این همه حسناز دل ما طمع صبر و سکون داشته ای
۳
گر دلیرانه بتازی به من ای چرخ رواستتا تو در معرکه ای خصم زبون داشته ای
۴
نوش کن خون دلم تا بشناسی ای خضرکه تو در چشمهٔ حیوان همه خون داشته ای
صفحهٔ ۱ از ۲