خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با گلهٔ دوستان هست حلاوت بسیگر ز کسی نشنوی، خود گله ای کن، کسی
۲
بر سر رنجور من این همه غم سر مدهکس نبرد دوزخی بر سر مشت خسی
۳
آن چه بود در جهان مایهٔ فخر خسانیا زر و سیمی بود، یا قصب و اطلسی
۴
من کیم از رهروان، راه روان کیستندواپسی از قافله، قافلهٔ واپسی
صفحهٔ ۱ از ۲