خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۲۴۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدیور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی
۲
گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتابذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی
۳
ور گنجهای لعل او یک گوشه بر پستی زدیهر گوشه ویرانهای صد گنج قارون آمدی
۴
نقشی که بر دل میزند بر دیده گر پیدا شدیهر دست و رو ناشستهای چون شیخ ذاالنون آمدی
صفحهٔ ۱ از ۲