خلوتی با ملکالشعرا بهار
شمارهٔ ۲۴۵ - تغزل
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پیمانشکن نگار من آن ترک لشکریبگرفت خوی لشکری و شد ز من بری
۲
من دل به لشکری ز چه دادم به خیر خیرهشیار مرد، دل نسپارد به لشکری
۳
او خود سپاهی است و رود، چون رود سپاهگوید مرا که بنشین وز هجر خون گری
۴
هر دم ز هجر آن رخ چون سیم نابسودیاقوت سوده بارم بر زر جعفری
صفحهٔ ۱ از ۴