خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نم به دل نگذاشت خونم خنجرِ قصاب راجذبهٔ من میکِشد از صلبِ آهن آب را
۲
ابرِ چشمِ من چنین گر گوهرافشانی کندکاسهٔ دریوزه دریا میکند گرداب را
۳
صبحِ هر روز از شفق صد کاسه خون بر سر کشدتا در آغوش آورد خورشیدِ عالمتاب را
۴
میتواند از دویدن سیل را مانع شدنمی کند هر کس عنانداری دلِ بیتاب را
صفحهٔ ۱ از ۴