خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۲۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان مااز تنور سرد، آید گرم بیرون نان ما
۲
از خزف ناز گهر از بردباری می کشیمسنگ کم گردد تمام از پله میزان ما
۳
رزق ما آید به پای میهمان از خوان غیبمیزبان ماست هر کس می شود مهمان ما
۴
ما به تردستی زبان خصم کوته می کنیمسبز سازد خار دامنگیر را دامان ما
صفحهٔ ۱ از ۳