خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۳۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اگر چه گریه سرشار من، تر کرد دریا راغنی بی منت نیسان ز گوهر کرد دریا را
۲
ز حرف پوچ ناصح شورش سودا نگردد کمکف بی مغز نتواند به لنگر کرد دریا را
۳
چه صورت دارد از انشای معنی، کم شود معنی؟به غواصی تهی نتوان ز گوهر کرد دریا را
۴
به چشم هرزه خرجم هیچ دخلی برنمی آیدچه حاصل زین که ابر من مسخر کرد دریا را؟
صفحهٔ ۱ از ۳