خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۸۱۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تسکین ندهد خوردن می سوز درون راآتش بود این آب، جگر تشنه خون را
۲
راندن نکند خیرگی از طبع مگس دوراندیشه ز خواری نبود مرد دون را
۳
از پیشروان دل نگرانی نتوان بردپیوسته بود چشم ز پی راهنمون را
۴
نگذاشت ز سر، سرکشی آن زلف ز آهمحرفی است که در مار اثرهاست فسون را
صفحهٔ ۱ از ۲