خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۸۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گلگونه چه حاجت بود آن روی نکو را؟با پیرهن گل نبود کار، رفو را
۲
در کوتهی دست نهفته است درازیزنهار به یک دست مگیرید سبو را
۳
در مردم بی مغز سرایت نکند حرفرنگین نکند باده گلرنگ کدو را
۴
فیض دم خط چون دم صبح است سبکسیراز دست مده فصل بهاران لب جو را
صفحهٔ ۱ از ۲