خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۸۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز جوش عشق شود با قوام، شیره جانهاز عقل پا به رکاب سفر شوند روانها
۲
چرا ز عشق تو پیرانهسر جوان نشوم من؟که شد ز قد خدنگ تو راست، پشت کمانها
۳
مکن اعانت بدگوهران ز سادهدلیهاکه رو سیاه شد از قرب تیغ، سنگ فسانها
۴
دل فسرده ندارد خبر ز داغ محبتتنور سرد بود فارغ از گرفتن نانها
صفحهٔ ۱ از ۳