خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۸۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صبح روشن شد، بده ساقی می چون آفتابتا به روی دولت بیدار برخیزم ز خواب
۲
هر که در میخانه بردارد ز روی صدق دستاز بیاض گردن مینا شود مالک رقاب
۳
ماهیان از بی زبانی بحر بر سر می کشندگفتگو داروی بیهوشی است در بزم شراب
۴
عذر بیداد رخ او را خط از عشاق خواستراه خود را پاک سازد خون چو گردد مشک ناب
صفحهٔ ۱ از ۳