خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۹۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شکر این آب و علف ضایع کنان یک دم بجاستشکر ارباب سخن باقی است تا عالم بجاست
۲
می کند اشک ندامت پاک، دل را از گناهنیست از دوزخ غمی تا دیده پر نم بجاست
۳
بی کشاکش نیست عیسی گر برآید بر فلکچشم سوزن می پرد تا رشته مریم بجاست
۴
کعبه حاجت روا را چشم زخمی لازم استگر رگ تلخی بود با چشمه زمزم، بجاست
صفحهٔ ۱ از ۲