شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۹۴۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
کی سری بردم به جیب خود که طوفان برنخاستهمچو شمع کشته دودم از گریبان برنخاست
۲
شمع بالینش نشد چون صبح خورشید بلندبا لب پرخنده هر کس از سر جان برنخاست
۳
از نوای شور مجنون بود رقص گردبادرفت تا مجنون، غباری زین بیابان برنخاست
۴
نقد جان را رونمای تیشه فولاد داداز دل فرهاد این کوه غم آسان برنخاست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth