خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۹۷۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل چنین زار و نزار از اختر بد گوهرستشعله لاغر این چنین از چشم تنگ مجمرست
۲
نیست غافل گلشن از احوال بیرون ماندگانرخنه دیوار بهر مرغ بی بال و پرست
۳
من که دارم تکیه بر شمشیر چون سازم، که چرخغوطه در خون می دهد آن را که از گل بسترست
۴
بس که رم خورده است از معموره عالم دلمدیده روزن به چشم من دهان اژدرست
صفحهٔ ۱ از ۳