خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۰۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن استاز رخ آیینه هستی غبار افشاندن است
۲
ریختن رنگ اقامت در جهان بی ثباتدر زمین کاغذین، تخم شرار افشاندن است
۳
صرف با دلمردگان اوقات خود را ساختنباده بر خاک سیه، گل بر مزار افشاندن است
۴
وقت خوش از صحبت بی حاصلان کردن طمعاز تهی مغزی ز سرو و بید بار افشاندن است
صفحهٔ ۱ از ۳