شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۱۰۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته استدست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است
۲
پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیستعقل بیجا پنجه با عشق غیور انداخته است
۳
می برد خواهی نخواهی دل ز دست مردمانکار خود را آن کمان ابرو به زور انداخته است
۴
ساعد او بارها در معرض عرض صفارعشه غیرت بر اندام بلور انداخته است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth