شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۱۳۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده استگل به چشم روزنم از مهر و ماه افتاده است
۲
صبح محشر سر زد و تخم امیدم سر نزددر چه ساعت یارب این یوسف به چاه افتاده است؟
۳
فرصت خاریدن سر نیست مژگان مراتا سر و کارم به آن عاشق نگاه افتاده است
۴
از خط الماسی آن چهره لعلی مپرسبرق در جانم ازین زرین گیاه افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth