شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۱۳۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دست ما در بند چین آستین افتاده استورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است
۲
تکمه پیراهن خورشید تابان می شودهمچو شبنم چشم هر کس پاک بین افتاده است
۳
می زند بر آتش لب تشنگان آب حیاتگرچه در ظاهر عقیقش آتشین افتاده است
۴
در گرانجانی گناهی نیست درد و داغ راگوشه ویرانه من دلنشین افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth