خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۱۷۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده استفرصتش بادا که محراب دعا را دیده است
۲
می پرد چشمش که خورشید از کجا پیدا شودشبنم ما در فنای خود بقا را دیده است
۳
ای غزال چین چه پشت چشم نازک می کنی؟چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است
۴
در پناه طره او گل ننازد چون به خویش؟بر سر خود سایه بال هما را دیده است
صفحهٔ ۱ از ۳