خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۱۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
لب چو گردد خالی از عقد سخن، خمیازه ای استچون نباشد گوهر دندان، دهن خمیازه ای است
۲
جای عنبر را کف بی مغز نتواند گرفتشام غربت دیده را صبح وطن خمیازه ای است
۳
هاله را جز دست و دامان تهی از ماه نیستقسمت آغوش ما زان سیمتن خمیازه ای است
۴
گر به ظاهر دامن از دست زلیخا می کشدماه کنعان را شکاف پیرهن خمیازه ای است
صفحهٔ ۱ از ۴