خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۲۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی استجز جهان عشق نبود گر جهان بی غمی است
۲
دیدن خلق است بیماری و وادیدست نکسعید و نوروز از برای بی دماغان ماتمی است
۳
رفته و آینده اهل حال را منظور نیستاز حیات جاودانی خضر را قسمت دمی است
۴
هر که در دریا شود اهل بصیرت چون حبابهر نظر محو جمالی، هر نفس در عالمی است
صفحهٔ ۱ از ۳