خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۲۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که از زهر شکایت لب دل افگار بستدل مرا چون بسته در جیب و بغل زنگار بست
۲
عشرت فصل بهاران خنده واری بیش نیستوقت نخلی خوش که پیش از غنچه بستن بار بست
۳
شد ز پیوند تن افسرده، دل بی کسان به خاکوای بر خامی که نان خویش بر دیوار بست
۴
نیست بی خورشید عالمتاب صبح انتظارپیر کنعان طرفها از چشم چون دستار بست
صفحهٔ ۱ از ۳