خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۳۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حاصلی غیر از تهیدستی دل روشن نداشتشمع با آن منزلت هرگز دو پیراهن نداشت
۲
چشم ما را حسرت پرواز در دل شد گرهبس که امید پر کاهی ازین خرمن نداشت
۳
هر قدر پایم به سنگ آمد درین ظلمت سراهیچ دلسوزی چراغی پیش پای من نداشت
۴
می شود از تنگ چشمان دستگاه عیش تنگوقت زخمی خوش که چشم بخیه از سوزن نداشت
صفحهٔ ۱ از ۲