خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۴۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پرده شب بود ایام شبابی که مراسترگ سنگ است ز غفلت رگ خوابی که مراست
۲
دارد از کوی خرابات مرا مستغنیاز دل و دیده شرابی و کبابی که مراست
۳
نیست در جستن درمان دل کم حوصله رادر طلبکاری درد تو شتابی که مراست
۴
با لب خشک کند شکر تراوش از منپرده آب حیات است سرابی که مراست
صفحهٔ ۱ از ۵