شعر را زندگی کن
خلوتی با صائب

غزل شمارهٔ ۱۵۳۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده استبرق در خانه ام از نور چراغ افتاده است
۲
نیشتر می شکند در جگرم موی سفیدرعشه از خنده صبحم به چراغ افتاده است
۳
آتشم در جگر از دیدن خورشید افتادیارب این پنبه خونین ز چه داغ افتاده است؟
۴
این سیه مستی از اندازه می افزون استچشم میگون که بر چشم ایاغ افتاده است؟
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth