خلوتی با صائب
غزل شمارهٔ ۱۵۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر که را می نگرم سوخته جان افتاده استاین چه برق است درین لاله ستان افتاده است؟
۲
نیست ممکن که به خورشید درخشان نرسدهر که چون قطره شبنم نگران افتاده است
۳
حال ما رهروان آبله پایی داندکه نفس سوخته در ریگ روان افتاده است
۴
از نهانخانه گوهر چه خبر خواهد داشت؟خس و خاری که ز دریا به کران افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳